![]() |
![]() |
|
| ميخوام از تو،واسه تو حرف بزنم! |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/08/02ساعت 1:59 توسط پریسا |
|
|
چه پژواکی است این فریاد...
چه پژواکی؟ که آدمی در هر روز از بودنش آن را ، می شنود می بیند می اندیشد ... آدمی خود را فریاد می زند که آغاز هر پایان است پایان هر آغاز! ... چه پژواکی است این فریاد فریاد فریاد! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/07/05ساعت 2:36 توسط پریسا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/06/20ساعت 1:6 توسط پریسا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/06/03ساعت 2:22 توسط پریسا |
|
|
فصل سرد گریه هاست،خنده حرومه واسه ما! حتی صحبت از خدا آفت جونه واسه ما! آخه تا کی،با لبای ِبسته فریاد بزنیم وقتی فریاد،توی ِرگها،مث ِخونه واسه ما! ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/05/26ساعت 0:30 توسط پریسا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/05/14ساعت 2:43 توسط پریسا |
|
|
این روزها شمعدانی های دلم چه خشکیده! این روزها... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/03/31ساعت 2:20 توسط پریسا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/03/11ساعت 21:24 توسط پریسا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/03/11ساعت 21:15 توسط پریسا |
|
|
سخن با گلها، بسیار زیباتر از سخن با آدمیان است! با عطر و رنگشان، جوابت را می دهند! بی هیچ منتی... تنها جرعه ای آب ُ قطعه ای خاک! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/03/02ساعت 0:1 توسط پریسا |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/02/27ساعت 1:6 توسط پریسا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/02/19ساعت 16:25 توسط پریسا |
|
|
آغاز زندگی است پایان! دلتنگی ها که این روزها، خیلی به پروبالم می پیچند! وباز، ... دلتنگی، پایان!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/02/03ساعت 2:25 توسط پریسا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/01/30ساعت 13:21 توسط پریسا |
|
|
بهار حرف کمی نیست، ما نمی فهمیم! زبان ِ تازه ی تقویم را نمی فهمیم! (سلمان هراتی) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/01/04ساعت 0:12 توسط پریسا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/12/12ساعت 0:29 توسط پریسا |
|
|
ديوارها را به خاطر می سپارم! تخته های سفيدی كه با ماژيك مشكی،خط خطی شده اند! صداهايی كه در گوشم می پيچند و در مغزم حل می شوند! آری،همه وهمه ... در خاطرم خواهد ماند در ِكلاس،كه باز است اينك! همه را به خاطر می سپارم! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/11/25ساعت 21:47 توسط پریسا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/10/24ساعت 0:5 توسط پریسا |
|
|
چه آهسته قدم بر می دارند با ذهنی پراز خیال، بی خیال ِهرآنچه خیال! ومن می نگرم، به تصاویری که می گذرند! هوا سرد و ساکت است! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/10/13ساعت 2:13 توسط پریسا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/10/05ساعت 2:15 توسط پریسا |
|
|
خودم رُ توحصاری از سیاهی خودم رُ توی ِزندون من گذاشتم! پذیرفتم همه دردا رُ آره تو این غمهای پنهون پا گذاشتم! دلم می خواست،رها شه از تو زندون دل ِافسرده وُ غمگین وُ خسته َم! باید باور می کردم، اولین بار خودم درهای زندونم رو بستم! دلم تنهاترین تنهای ِدنیاست تو تنهایی قراره اون بپوسه! قراره با چشای ِباز ِبازش آره،اون صورت ِمرگُ ببوسه! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/10/04ساعت 2:21 توسط پریسا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/09/15ساعت 0:35 توسط پریسا |
|
|
گویی،پیش از فرارسیدن زمستان او به خواب زمستانی رفته! ... هوا ساکت است بادی نمی وزد! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/09/12ساعت 0:31 توسط پریسا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/09/06ساعت 23:18 توسط پریسا |
|
|
چشمهایم را بستم تا ازورای ِ شور ِشورنبینم! ... چشمهایم را بستم تا از ورای ِشیرین ِشیرین ببینم زیبا!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/08/24ساعت 15:11 توسط پریسا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/08/20ساعت 1:24 توسط پریسا |
|
|
حال که نیستی، بیشتر از همیشه می بینمت، خیال! ... نبودت را، پای خیالاتی شدنم، نگذار! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/08/17ساعت 19:39 توسط پریسا |
|
|
دلم برای خودم تنگ می شود ،آری همیشه غافل از احوال خویشتن بودم! "محمد علی بهمنی" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/08/06ساعت 3:8 توسط پریسا |
|
|
سلام دوستان عزیز
ممنون ازنظراتتون و لطفی که نسبت به وبلاگ من دارید واقعیتش من شاید یه مدتی نباشم یا خیلی کم بتونم سر بزن ولی امیدوارم شما دوستان عزیز بازم بهم سر بزنید و تنهام نزارید .... شادو موفق باشید
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/07/22ساعت 15:52 توسط پریسا |
|
|
با کی هستی،با کی هستی؟! آخه دنبال ِچی هستی؟! گیج ُ گنگی،آس و پاسی دنبال ِچه چیزی هستی؟! زنده گی،زنده به گورت می کنه! کرو لال،اون آره کورت می کنه! زندگی تیره و ُتارُ بی هدف آره اون،از همه دورت میکنه! زندگی از تو می گیره خودتُ آره غم،می تنه تارو پودتُ زندگی فرصتی واسه ت نداره وقتی باختی همه ی وجودتُ ... زنده گی... زنده به گورت می کنه! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/07/02ساعت 4:11 توسط پریسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من ... و باز من!
(طنین شعر و ترانه...و تصویر) فکرکنم نزدیکترین و همیشگی ترین دوستم "ترانه" است. اون نگفته از راه می رسه وآروم و سر به زیر وگاهی باشیطنت...بدون اینکه من رو برنجونه میره! ولی میدونم یه روزی -دیر یا زود_ دوباره برمی گرده...آره همیشه بر می گرده! منتظر نظرای شما دوست عزیز هستم. ممنون..............پریسا.ع |
|
RSS
|